داستانِ پهلوانی “اوستا پرویز” و “علیرضا” و “سجاد”

داستانِ پهلوانی “اوستا پرویز” و “علیرضا” و “سجاد”

ایسنا/کرمانشاه هوا تقریبا تاریک شده بود، داشتیم کارها را جمع و جور می کردیم که مغازه راتعطیل کنیم که صدای جیغ و فریاد داخلِ خیابان توجهمان را جلب کرد. با علیرضا رفتیم بیرون مغازه و دیدیم دو نفر سوار بر موتور کیف یک زن را گرفته و می کشند و زن هم کیفش را رها نمی